این نوشته را بخوانید . شاید شما هم مثل من ، روزی گذرتان به بساط شیطان افتاد :
داشتم راه می رفتم ، گرم آرامش و احساس ، در فکر نوشتن نامه های تازه ام ، که صدایی توجهم را جلب کرد .
بیایید : عشق ... ! فروشی است ... ! همه چیز در بساط من پیدا می شود ....!
قدمم سست شد ، مگر می شد ، عشق را بفروشند ....؟؟
ناخودآگاه خود را روبروی دست فروشی ژنده پوش دیدم ...
با آب و تاب از اجناسش تعریف می کرد ...
یکی از بین آنها نظرم را جلب کرده بود ....
احساسم او را می طلبید ، داغ شده بودم ، خون در رگهایم جریان پیدا کرده بود و مثل رود خروشانی به دیواره ی وجودم ترانه می نواخت ...
پرسیدم : عشق چند ...؟
گفت : مجانی است ...!!! البته برای شما ... !!!
با خودم کلنجار می رفتم ، من که عمری به دنبال عشقی می گشتم ، حالا همه ی خواسته هایم را در بساط این دوره گرد یافته بودم ...
عشق را با تمام وجود می خواستم ...
از او گرفتمش ... چند قدمی نرفته بودم ، که احساس بدی کردم ... انگار دیگر عاشق نبودم ... دیگر نمی خواستمش ...
فهمیدم .... فهمیدم ....
گول خورده ام .... هوس را به نام عشق خریده بودم ....
بازگشتم تا به او پسش بدهم ... ولی دیر بود ....
او رفته بود ....
تا می توانستم هوس را پرت کردم .... به دور ... به جایی که دیگر بر نگردد ....
ولی احساس جای خالی چیزی ، مرا عذاب می داد ...
قلبم ... آه ... قلبم بود ...
شیطان قلبم را در ازای هوس از من گرفته بود ....
دیگر قلبی نداشتم که عاشق شوم ...
از آن روز به بعد ....
با جای خالی قلبم ... گریان قدم می زنم ...
و می نویسم از عشق ...
تا که شاید کسی ، قلبی برایم به امانت بیاورد ...
تا که این چند روز باقیمانده ی عمرم را ، عاشق بمانم ...